سلام.
قصد نداشتم که در طی این روزها وبلاگ را به روز کنم. چون به قول بچه ها نه شعرم می امد و نه امتحانات اجازه می گذاشت.
یه اتفاق، اتفاقی ناب باغث شد که برای لحظاتی وقت شما را بگیرم.
نه می خواهم شعر بوی جوی مولیان رودکی را بنویسم و نه اگر قره قاج محمد بهمن بیگی را بنویسم تا دوستانم را هوایی کنم.
دوست عزیزم حسن و مهدی عزیز و دوستان خوب دیگر دختر خورشید و نرگس.
امروز چهارشنبه بود. همان روزی که می گفتند آرش تیر کشید و ...
خانه بودم طبق روزهای معمول، که تلفن به صدا درآمد.
الو سلام.
علیک سلام
خونه ای؟
آره.
انجمن میایی؟
کیا هستن؟
بیا تا ببینی.
تا ربع ساعت دیگر آنجا هستم.
و ربع ساعت دیگر.
در طی راه حدس می زدم که دوست خوبمان اقای ولی زاده است و بقیه دوستانی که در شهر هستند. اصلاً حدسش را نمی زنم.
اما امروز عجیب دلم برای آقای حیدری گرفته بود. کسی که ستون انجمن ادبی قائمیه بود. با دوستانم در دانشگاه نشسته بودیم و من این شعر را که برای همه تان آشنا هست، خواندم.
"ای دل انگاری دم از مولا زدی
ای دمت گرم آستین بالا زدی
ای دلت خوش که هو هو می کنی
دست خود با یا علی رو می کنی
خوب می دانم که چون سیاه حبشی
ای دل از عشق علی پر می کشی
ای دل ار وصل علیت آرزوست
رهرو راه او گشتن نکوست
..................................
..................................
دلبری زیبا به دست آورده ای
تازه انگاری ز مادر زاده ای"
دوستم می گفت که این شعر برایم آشناست.
گفتم: آره، عصر شعر فردوسی در دانشگاه یادت هست. پارسال. آقای حیدری از قائمیه.
در همین تصویرها بودم و نقشه می کشیدم که چگونه برای دوستمان اقای ولی زاده یادکوری که تازه پدرش را از دست بوده کمی فضا عوض کنم. همه خیال و تخیل می کردیم تا اینکه چه هست؟
تازه به در کتابخانه رسیدم. یک حسی که شاید هیچ وقت نداشتم. آنقدر آرام بودم که نمی توانستم باور کنم چه اتفاقی و چه سعادتی نصیبم می شود. داشتم کم کم وارد سالن می شود. اولین بار چشمانم به چهره دوستمان اقای ولی زاده خورد و یک نفر دیگر که باید او را بشناسم.
نه خدایا، باورم نمی شد.
واقعاً جای حسن خالی. جای همه دوستان خوب انجمن خالی. آقای حیدری بود.
"دلم ایخا زن بسونم
نه یکی نه دو تا
هفت تا بسونم"
درست روبرویم بود. با همان چهره ای که همیشه از او در ذهن داشتم.
سلام. دوست دارم.
و من هیچ. فقط گنگ بودم. جایتان خالی.
پای صحبت هایش نشستیم. از خودش می گفت و از جورهای روزگار و از غربتی که دامنگیرش شده بود. برایمان گفت که چگونه مادرش را برای همیشه از دست داد و چگونه غم غربت را تحمل می کرد.
می گفت که داشتم رد می شدم. گفتم بگذار تا به یاد گذشته سری به کتابخانه بزنم و تجدید خاطراتی شود. دیدم کتابخانه باز بود و آمدم داخل تا دوستان همه جمع هستند.
جای شما خالی. برایمان شعر خواند و گفت که بزودی برمی گردم تا دوباره کنار هم باشیم.
او از ما هدیه می خواست و ما چیزی نداشتیم که به او بدهیم. سه شماره ار تیک تاک همراهمان بود و سی دی عصر شعر فراق را برایش هدیه کردیم و گفت: من چقدر خوشبختم که بعد از ماه ها دوستانم را زیارت کردم و چقدر خوشبخت ترم که این هدیه های عزیز امروز نصیبم شد. چقدر خوشحالم که تیک تاک را ادامه دادید و چقدر نگران شدم که برایتان به خاطر تیک تاک مشکلاتی پیش امد. می آیم تا دوباره با هم انجمن داشته باشیم.
من که امروز خیلی خوشحال شدم و امروز برایم روزی به یادماندنی بود.
دوستان خوبم
به امید دیدار در تابستان با خبر هایی پر از موفقیت های حسن دوست داشتنی، مهدی عزیز، دختر خورشید و نرگس. نمی دانم شاید جو گیر شده ام تا این حرف ها را بنویسم.
"دوباره حس غریبی کنار برکه ی آب
به انتظار صلیبی کنار برکه ی آب
..........................................
.........................................."
2
نوشته شده توسط محمد علی نگهداری در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 7:44